تبليغاتX
اس ام اس (قشنگاش)
اگه دلت براي كسي تنگ شده براش اس ام اس بزن !!!
عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه شوق پرستوهای شاد ،
نرم نرمک می رسد اینک بهار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 21:40  توسط afaz  | 

دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون منو دور نریختن گرم ، ما هم سعی می کنیم که زیاد جا نگیریم !!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 21:35  توسط afaz 

دهقان فداکار پیر شده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصله مهمون و نداره ، کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه ، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست ، حسنک گوسفنداشو ول کرده و تو یه شرکت آبدارچی شده ، آرش کمانگیر معتاد شده ، شیرین ، خسرو و فرهاد و پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی ، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختند و با موتور میرن کیف قاپی ...
راستی چی به سر ما اومد
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 18:24  توسط afaz  | 

حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست، بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش, بلکه به نا گفته هايش گوش كن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 18:19  توسط afaz 

شب بود خورشيد مي درخشيد پيرمرد جوان تک وتنها با خانواده اش در سکوت گوش خراش شب قدم زنان نشسته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 18:14  توسط afaz 

می دونی فرق تو با فرقون چیه
فرقون گل می بره ولی تو دل می بری !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 15:2  توسط afaz  | 

وقتی به صورتت نگاه می کنم نمی تونم بگم خدا نیست چون فقط خدا می تونه موجودی به زیبایی تو خلق کنه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 15:1  توسط afaz 

زندگی به تعداد نفسهایی که می کشیم نیست بلکه به اندازه تعداد نفس هایی که به خاطر خاطرات نفسمون بند می یاد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 14:59  توسط afaz 

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 14:57  توسط afaz 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 14:54  توسط afaz